ادبیشعر

شعر هنر گام زمان از هوشنگ ابتهاج

شعر دردا و دريغا که در اين بازي خونين،بازيچه ی ايام ، دل آدميان است

شعر هنر گام زمان از هوشنگ ابتهاج

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
اي بس غم و شادي که پس پرده نهان است

گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري
داني که رسيدن هنر گام زمان است

تو رهرو ديرينه سرمنزل عشقي
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبي که بر آسود زمينش بخورد زود
دريا شود آن رود که پيوسته روان است

از روي تو دل کندنم آموخت زمانه
اين ديده از آن روست که خونابه فشان است

دردا و دريغا که در اين بازي خونين
بازيچه ايام دل آدميان است

دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
اين دشت که پامال سواران خزان است

روزي که بجنبد نفس باد بهاري
بيني که گل و سبزه کران تا به کران است

اي کوه تو فرياد من امروز شنيدي
دردي است در اين سينه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
يارب چقدر فاصله دست و زبان است

خون ميرود از ديده در اين کنج صبوري
اين صبر که من ميکنم افشاندن جان است

از راه مرو سايه که ان گوهر مقصود
گنجي است که اندر قدم راهروان است

هوشنگ ابتهاج

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن