ادبیشعر

شعر ” اکنون ز چه ترسيم که در عين بلاييم ” از حضرت مولانا

  گنجور مولوی دیوان شمس ،غزل 1651

” شعر اکنون ز چه ترسيم که در عین بلاییم ” از حضرت مولانا

ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
کس نيست چنين عاشق بيچاره که ماييم

بر ما نظری کن که درين شهر غريبيم
بر ما کرمی کن که در اين شهر گداييم

زهدی نه که در کنج مناجات نشينيم
وجدی نه که بر گرد خرابات برآييم

نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم
اينجا نه و آنجا نه چه قوميم و کجاييم

حلاج و شانيم که از دار نترسيم
مجنون صفتانيم که در عشق خداييم

ترسيدن ما چونکه هم از بيم بلا بود
اکنون ز چه ترسيم که در عين بلاييم

ما را به تو سری ست که کس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با کس نگشاييم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاييم

درياب دل شمس خدا مفتخر تبريز
رحم آر که ما سوخته داغ خداييم

مولوی

برای مشاهده اشعار برتر ایران و جهان اینجا را کلیک کنید

شعر اکنون ز چه ترسيم که در عین بلاییم ارائه شده در میمیک

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن