ادبیداستان کوتاه

داستان کوتاه از کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپری

داستان کوتاه پندآموز از شازده کوچولو

داستان کوتاه از کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنت اگزوپری

 

گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود
گل‌ها گفتند: -سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟
گفتند: -ما گل سرخیم.
آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست
و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان!

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت:
شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید.
نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. گل‌ها حسابی از رو رفتند.

شهریار کوچولو دوباره درآمد که: خوشگلید اما خالی هستید.
برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما.
اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام،
چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام،
چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)،
چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن
و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.

شازده کوچولو

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن