ادبیداستان کوتاه

داستان کوتاه از زندگی خواجه نصیرالدین طوسی به قلم یاسمین آتشی

نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند

داستان کوتاه از زندگی خواجه نصیرالدین طوسی به قلم یاسمین آتشی

خواجه نصیر الدین طوسی پس از مدت ها وارد زادگاه خویش طوس شد.
سراغ دوست دانای دوران کودکی خویش را گرفت مردم گفتند او حکیم شهر ماست
اما یک سال است تنها نفس سرد از سینه اش بیرون می آید و نا امیدی در وجودش رخنه نموده است.

خواجه به دیدار دوست گوشه نشین خویش رفت و دید آری او تمام پنجرههای امید به آینده را در وجود خویش بسته است.
به دوست خویش گفت تو دانا و حکیمی اما نه به آن میزان که خود را از دردسر نا امیدی برهانی، دوستش گفت دیگر هیچ شعله امیدی نمی تواند وجودم را در این جهان رو به نیستی گرما بخشد
خواجه گفت اتفاقا هست دستش را گرفت
و گفت می خواهم قاضی نیشابور باشی، و می دانم از تو کسی بهتر نخواهم یافت.
می گویند یک سال پس از آن عدهایی از بزرگان طوس به دیدار قاضی نیشابور رفتند
و با تعجب دیدند هر داستانی بر زبان قاضی می آید
امیدوارانه و دلگرم کننده است .اندیشه و انگارهای که نتواند آیندهای زیبا را مژده دهد ناتوان و بیمار است.

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن