ادبیشعر

شعر مریم حیدر زاده به نام آرزوی نقاشی

شعر مریم حیدر زاده "نگاه مادرم چون یاس می‌شد ..."

شعر مریم حیدر زاده به نام آرزوی نقاشی

همیشه این سوالم بوده مادر که رنگ لاله‌ها یعنی چه رنگی
همیشه گفته بودی باغ سبزِ ولی رنگ خدا یعنی چه رنگی

نگاه مادرم چون یاس می‌شد به پرسش‌های من لبخند می‌زد
زمانی رنگ سرخ لاله‌ها را به دنیای دلم پیوند می‌زد

ولی من باز می‌پرسیدم از او که منظورت ز آبی چیست مادر
همان رنگی که گفتی رنگ دریاست همان رنگی که گشته چشم از او تر

ز اقیانوس بی طوفان چشمش صدای اشک‌ها را می‌شنیدم
در آن هنگام در باغ تخیل رخ زیبای او را می‌کشیدم

ولی من هر چه نقاشی کشیدم همه تصویری از رویای او بود
و شاید چند خطی که نوشتم همه یک قطره از دریای او بود

معلم آن زمان که عاشقانه کنار حرف‌هایت می‌نشینم
همیشه آرزو کردم که روزی نگاه مهربانت را ببینم

ببینم که کدامین دیدگانی مرا با حس دیدن آشنا کرد
که دستان مرا تا اوج برد مرا از دور با چشمش صدا کرد

ببینم که چه کس راز شفق را به چشمان وجود من نشان داد
ببینم که کدامین مهربانی غبار غم رویایم تکان داد

اگر چه من نگاهت را ندیدم ولی زیباییت را می‌شناسم
صدای موج روحت را ستاره دل دریاییت را می‌شناسم

ز تو آموختم نقاشی عشق ز تو احساس را ترسیم کردم
ز تب نور امید و موج دل را میان غنچه‌ها تقسیم کردم

ولی من با مرور خاطراتم به اوج آرزوهایم رسیدم
هم اینک لحظه‌ای نقاش هستم معلم را و مادر را کشیدم

مریم حیدرزاده

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن