ادبیداستان کوتاه

داستان کوتاه “مست و محتسب” از مثنوی معنوی

حکایت های ادبی

داستان کوتاه “مست و محتسب” از مثنوی معنوی

محتسب در نیمه شب, مستی را دید که کنار دیوار افتاده است.
پیش رفت و گفت: تو مستی, بگو چه خورده‌ای؟ چه گناه و جُرمِ بزرگی کرده‌ای! چه خورده‌ای؟
مست گفت: از چیزی که در این سبو بود خوردم.
محتسب: در سبو چه بود؟
مست: چیزی که من خوردم.
محتسب: چه خورده‌ای؟
مست: چیزی که در این سبو بود.

این پرسش و پاسخ مثل چرخ می‌چرخید و تکرار می‌شد. محتسب گفت: “آه” کن تا دهانت را بو کنم. مست “هو” کرد. محتسب ناراحت شد و گفت: من می‌گویم “آه” کن, تو “هو” می‌کنی؟ مست خندید و گفت: “آه” نشانه ی غم است.
امّا من شادم, غم ندارم, میخوارانِ حقیقت از شادی “هو هو” می‌زنند.
محتسب خشمگین شد, یقه ی  مست را گرفت و گفت: تو جُرم کرده‌ای, باید تو را به زندان ببرم.
مست خندید و گفت: من اگر می‌توانستم برخیزم, به خانه ی خودم می‌رفتم, چرا به زندان بیایم.
من اگر عقل و هوش داشتم مثل مردان دیگر سرکار و مغازه و دکان خود می‌رفتم.
محتسب گفت: چیزی بده تا آزادت کنم. مست با خنده گفت: من برهنه‌ام , چیزی ندارم خود را زحمت مده.

مثنوی معنوی

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن