ادبیدلنوشته

دلنوشته ی شکسپیر “ياد ِدوست”

دلنوشته ی ادبی

دلنوشته ی شکسپیر “ياد ِدوست”

هر زمان که از جور روزگار و رسوايی ميان مردمان در گوشه ی تنهايی بر بينوايی خود اشک می ريزم.
گوش ناشنوای آسمان را با فريادهاي بی حاصل خويش می آزارم .
بر خود می نگرم و بر بخت بد خويش نفرين می فرستم.
آرزو می کنم که اي کاش چون آن ديگری بودم
کسی که دلش از من اميدوارتر و قامتش موزون تر و دوستانش بيشتر است.

اي کاش هنر اين يک و شکوه و شوکت آن ديگری از آن من بود
در اين اوصاف خود را محروم می بينم .
حتی از آنچه بيشترين نصيب را برده ام کمترين خرسندی احساس نمی کنم.

در همين حال که خود را چنين خوار و حقير مي بينم از بخت نيک ، حالی به ياد تو مي افتم
آنگاه روح من همچون چکاوک سحر خيز بامدادان از خاک تيره اوج گرفته و بر دروازه ی بهشت سرود می خواند.

با ياد عشق تو چنان دولتی به من دست می دهد که شأن سلطانی به چشمم خوار مي آيد و از سودای مقام خود با پادشاهان ، عار دارم.

ويليام شکسپير

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن