ادبیداستان کوتاه

داستان کوتاه “هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است” از گلستان سعدی

حکایت شمارهٔ ۱۱ گلستان سعدی

داستان کوتاه “هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است” از گلستان سعدی

یکی را از حکما شنیدم که می گفت : هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد، همچنان ناتمام گفته سخن آغاز کند.

سخن را سر است ای خردمند و بن          میاور سخن در میان سخن

خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش                 نگوید سخن تا نبیند خموش

معنی و مفهوم حکایت :

از یکی از دانشمندان بزرگ شنیدم که موقع صحبتش داشت میگفت : تا الان در طول زندگی خودم کسی را ندیده بودم که به نادانی خودش اقرار کند و خودش را دانا پندارد.
از دانشمند پرسیدم که به چه صورتی میتوان فهمید که شخص دانا است یا جاهل ؟
در جواب سوالم پاسخ داد : از یک راهی به سادگی میتوان فهمید که شخص دانا است یا جاهل.

من که سخن استاد را متوجه نشده بودم از او خواهش کردم که بیشتر برایم توضیح دهد
وی فرمود : زمانی شخصی را نادان دریاب که هنگامی شخصی در حال صحبت کردن است هنوز که صحبت تمام نشده است شخص دیگری میان سخنش حرف آورده و صحبتش را قطع کند.

از استاد عزیز و بزرگ خواهش کردم که مرا پندی دهد
وی فرمود : انسان دانا سخنش کامل است و تمام حرف های سر و ته دارند.
زمانی حرف می زند که بفهمد حرف زدنش ارزش دارد و دیگران به حرفش توجه میکنند .
پس به همین دلیل وقتی فهمید که جمع ساکت هستند و کسی صحبت نمیکند لب به سخن می گشاید.

سعدی

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن