ادبیداستان کوتاه

داستان کوتاه پیرمرد باهوش از عبید زاکانی

داستان ادبی

داستان کوتاه پیرمرد باهوش از عبید زاکانی

سلطان محمود پیرمردی ضعیف را دید، که پشتواره ای خار می کشد.بر او رحمش آمد.
گفت: ای پیرمرد دو ، سه دینار زر می خواهی؟ یا دراز گوش(خر)؟
دو سه گوسفند؟ یا باغی که به تو دهم تا از این زحمت خلاصی یابی؟
پیرمرد گفت: زر بده، تا در میان بندم و بر دراز گوش بنشینم و گوسفندان در پیش گیرم و به باغ روم و به دولت تو(کمک تو) در باقی عمر آنجا بیاسایم.
سلطان را خوش آمد و فرمود: چنان کنند.

عبید زاکانی 

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن