ادبیداستان کوتاه

داستان کوتاه “مرد بازرگان و طوطی” از مثنوی معنوی 

حکایت های ادبی

داستان کوتاه “مرد بازرگان و طوطی” از مثنوی معنوی 

در روزگار سلیمان (ع) شخصی در بازار مرغکی خرید که او را هزاردستان گویند .
آن مرغک را به خانه برد و آنچه شرط او بود از قفس و جای و آب و علف بساخت و به آواز او مستانس می بود .
یک روز مرغکی بیامد هم از جنس او و بر قفس نشست و چیزی به قفس او فرو گفت .
آن مرغک نیز بانگ نکرد و مَرد ، آن قفس برگرفت و
سپس پیش سلیمان آورد و گفت : ای رسول الله ، این مرغک ضعیف را به بهای گران بخریدم .
به آنچه شرط اول است از جای و آب و علف قیام نموده تا برای من بانگ کند .

روزی چند بانگ کرد و مرغکی بیامد و چیزی به قفس او فرو گفت .
این مرغک گنگ شد . از او بپرس تا چرا اول بانگ کرد و اکنون نمی کند ؟
مرغک گفت : یا رسول الله ، من مرغی بودم هرگز دام و دانه صیاد نادیده بودم .
صیادی بیامد و در رهگذر من دامی بگسترد و دانه چند در آن دام فشاند .

من چشم حرص باز کردم و دانه بدیدم و چشم عبرت باز نکردم تا دام بدیدم .
به طمع دانه در دام شدم به دانه نارسیده در دام افتادم .
پایم به دام بسته شد و دانه به دست نیامد .
چون مرغ به طمع دانه در دام آید صیاد مرا بگرفت از جفت و بچه جدا کرد و به بازار آورد .
این مرد مرا بخرید و در زندان قفس بازداشت .
من از سوز درد فرقت نالیدن گرفتم .
او از سر غفلت و شهوت ، سماع می کرد و از درد من غافل و بی خبر .

آن مرغک بیامد مرا گفت: ای بیچاره چرا نالی که سبب حبس تو این ناله توست .
من عهد کرده ام که تا در این زندان باشم نیز ننالم .
سلیمان (ع) بخندید و مرد را گفت : ای مرغک می گوید عهد کرده ام که تا در زندان باشم نیز ننالم .

مرد قفس پیش خواست و در او بر کشید و مرغ را رها کرد و گفت : من این را از برای آواز دارم .
چون مرا بانگ نخواهد کرد او را چه خواهم کرد . ( قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 19 )
این حکایت از حکایات بس شیرین و جذاب و پر نکته مثنوی معنوی است که مولانا با بیانی شیوا و کلامی بس زیبا بازگو کرده است .

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن