ادبیداستان کوتاه

داستان کوتاه “کفش بچه، هرگز پوشیده نشده” اثر ارنست همینگوی

کوتاه ترین داستان جهان

داستان کوتاه “کفش بچه، هرگز پوشیده نشده” اثر ارنست همینگوی

داستان کوتاه “کفش بچه، هرگز پوشیده نشده” اثر ارنست همینگوی می باشد .
این داستان شش کلمه ای را نخست آرتور سی کلارک در سال 1992 در نامه ای که به جان رابرت کلمبو، نویسنده ی کانادایی، نوشته بود تعریف کرد.
او نوشت که ارنست همینگوی هنگام صرف ناهار با دوستانش در رستورانی شرط می بندد که بتواند با شش کلمه یک داستان بنویسد.
او خیلی سریع روی دستمال سفره ای این داستان را نوشت.
بعد با نشان دادن آن به تک تک حاضران دور میز مشغول جمع آوری پول جایزه ی شرط بندی اش شد.

خلاصه ی داستان در دایرةالمعارف:

در شانزدهم ماه مه سال 1910، زمانی که همینگوی ده سالش بود، در روزنامه «سپوکان پرس» مقاله ای چاپ شده بود با عنوانِ «اندوه درگذشت کودک با فروش لباس هایش برملا شد».
در حقیقت، این مقاله شرحی بود بر آگهیِ مندرج در یک نشریه ی محلی با متن ذیل:

Baby’s hand-made trousseau and baby’s bed for sale. Never used.

«لباس دست بافت کودک و تخت کودک برای فروش. هرگز استفاده نشده.

این جمله با داستان شش کلمه ایِ منسوب به همینگوی تفاوت چندانی ندارد.
آیا جا به جایی یک جمله از ستون آگهی های یک روزنامه به صفحه ی ادبی اش می تواند باعث شود که کارکرد و ارزش اش تا این اندازه متفاوت شود؟

مقاله ای که درباره ی این آگهی نوشته شده بود چون دربرگیرنده ی حدس های نویسنده اش در مورد علّت فروش لوازم کودک بود کمبودهای خود جمله را تا اندازه ای برطرف می کرد.
طوری که برداشت نخست هر خواننده ای خواه ناخواه در چهارچوب آن نوشته و نظر نویسنده اش می بود.

تفاوت های خودِ آگهی با داستان شش کلمه ای در این است که: کالاهای مورد فروش متفاوت است.
همین تفاوت باعث می شود که خواننده احساس کند احتمالش ضعیف است کسی این ها را کنار خیابان گذاشته و خودش برای فروش شان همان جا ایستاده باشد.

در صورتی که فروش یک جفت کفش در پیاده روی خیابان خیلی عجیب و بعید نیست.
دست بافت بودنِ لباس ها تا حدودی می تواند، دستِ کم، معرف شخصیّت مادر کودک باشد.

عنوان داستان: 

با چه کلیدی می توان وارد داستانی شد که با عنوانش یکی شده است؟
جدا از اینکه عنوان داستان می تواند روشنگر ابعاد پنهانش باشد، اغلب عامل مهمی در ایجاد تعلیق است.
از همان ابتدا خواننده تحریک یا ترغیب می شود که داستان را بخواند .
همچنان به خواندن ادامه دهد تا یک به یک به پاسخ پرسش هایش برسد.
داستانی که اوّل تا آخرش یک لقمه است دیگر به چاشنی اشتهاآور نیازی ندارد.
شاید دو کلمه ی نخست، یعنی «برای فروش»، را بشود عنوان این داستان به حساب آورد.

شخصیّت داستان:

در این داستان شخصیّتِ اصلی آن فردی است که اقدام به فروش کفش کرده است.
آن نوزاد یا کودکی که به احتمال زیاد فوت کرده و فرصت نداشته است کفشی را که برایش خریده اند بپوشد شخصیّت دوم داستان است.
البته با این متن نمی شود فهمید که کودکِ صاحب کفش حتماً مرده است.
امکان دارد والدین اش به ضرورتی حتی به اندازه ی یک تفاوت سلیقه مجبور به فروش اش در خیابان شده اند .
چون فروشگاهی که از آن خرید کرده بودند تابلوی «پس از فروش پس گرفته یا تعویض نمی شود» را پیش چشم مشتری ها گذاشته بود.

رهگذرهایی که از کنار این نوشته و کفش عبور می کنند شخصیّت های فرعی داستان اند.
البته با این فرض که به احتمال زیاد فردی کنار خیابان ایستاده است .

شخصی که کفش ها را می خواهد بفروشد چه نسبتی با آن کودک دارد؟
شاید در جوامعی که زن ها کم تر به چنین کاری دست می زنند برداشت نخست این باشد که پدرِ آن کودک کنار خیابان ایستاده و می خواهد کفش فرزندش را به علّتی نامعلوم بفروشد.
در صورتی که، چون معلوم نیست که در زمان تولّدِ نوزاد یا پس از آن پدرش با آنها بوده و یا حتی زنده بوده باشد.
باید اولویّت را به مادرش بدهیم.

ارنست همینگوی

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن