ادبیداستان کوتاه

داستان کوتاه شغال در خُمّ رنگ از مثنوی معنوی 

دفتر سوم مثنوی معنوی بخش 19

داستان کوتاه شغال در خُمّ رنگ از مثنوی معنوی 

شغالي به درونِ خم رنگ‌آميزي رفت و بعد از ساعتي بيرون آمد, رنگش عوض شده بود.
وقتي آفتاب به او مي‌تابيد رنگها می‌درخشيد و رنگارنگ مي‌شد.
سبز و سرخ و آبي و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتی‌ام.

پيش شغالان رفت. و مغرورانه ايستاد.
شغالان پرسيدند, چه شده كه مغرور و شادكام هستي؟
غرورداري و از ما دوري مي‌كني؟
اين تكبّر و غرور براي چيست؟
يكي از شغالان گفت: اي شغالك آيا مكر و حيله‌اي در كار داری؟
يا واقعاً پاك و زيبا شده‌اي؟ آيا قصدِ فريب مردم را داري؟
شغال گفت: در رنگهاي زيباي من نگاه كن, مانند گلستان صد رنگ و پرنشاط هستم.
مرا ستايش كنيد. و گوش به فرمان من باشيد. من افتخار دنيا و اساس دين هستم.
من نشانه ی لطف خدا هستم, زيبايي من تفسير عظمت خداوند است.
ديگر به من شغال نگوييد. كدام شغال اينقدر زيبايي دارد.
شغالان دور او جمع شدند او را ستايش كردند و گفتند ای والای زيبا, تو را چه بناميم؟
گفت من طاووس نر هستم. شغالان گفتند: آيا صدايت مثل طاووس است؟
گفت: نه, نيست. گفتند: پس طاووس نيستی.
دروغ مي‌گويي زيبايي و صداي طاووس هديه خدايی است. تو از ظاهر سازی و ادعا به بزرگی نمی‌رسی.

داستان کوتاه شغال در خُمّ رنگ از مثنوی معنوی

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن