ادبیداستان کوتاه

داستان کوتاه مرد لاف زن از مثنوی معنوی

حکایت مرد لاف زن از دفتر سوم مثنوی

داستان کوتاه مرد لاف زن از مثنوی معنوی

يك مرد لاف زن, پوست دنبه‌ای چرب در خانه داشت و هر روز لب و سبيل خود را چرب مي‌كرد و به مجلس ثروتمندان مي‌رفت و چنين وانمود مي‌كرد كه غذاي چرب خورده است.
دست به سبيل خود مي‌كشيد. تا به حاضران بفهماند كه اين هم دليل راستي گفتار من.
امّا شكمش از گرسنگي ناله مي‌كرد كه‌ اي درغگو, خدا , حيله و مكر تو را آشكار كند!

اين لاف و دروغ تو ما را آتش مي‌زند. الهي, آن سبيل چرب تو كنده شود, اگر تو اين همه لافِ دروغ نمي‌زدي, لااقل يك نفر رحم مي‌كرد و چيزي به ما مي‌داد.
ای مرد ابله لاف و خودنمايي روزي و نعمت را از آدم دور مي‌كند.
شكم مرد, دشمن سبيل او شده بود و يكسره دعا مي‌كرد كه خدايا اين درغگو را رسوا كن تا بخشندگان بر ما رحم كنند, و چيزي به اين شكم و روده برسد.

عاقبت دعاي شكم مستجاب شد و روزي گربه‌ای آمد و آن دنبه چرب را ربود.
اهل خانه دنبال گربه دويدند ولي گربه دنبه را برد.
پسر آن مرد از ترس اينكه پدر او را تنبيه كند رنگش پريد و به مجلس دويد, و با صداي بلند گفت پدر! پدر! گربه دنبه را برد.
آن دنبه‌اي كه هر روز صبح لب و سبيلت را با آن چرب مي‌كردي.
من نتوانستم آن را از گربه بگيرم. حاضران مجلس خنديدند, آنگاه بر آن مرد دلسوزي كردند و غذايش دادند.
مرد ديد كه راستگويي سودمندتر است از لاف و دروغ.

مثنوی معنوی

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن